خرید بک لینک
ehsasenab.loxblog.com http://ehsasenab.loxblog.com loxblog.com fa loxblog.comloxblog.comبرای دلی فراموش شدهhttp://ehsasenab.loxblog.com/post.php?p=50<p>دلتنگ دیدارم</p> <p>کاش باران را ببینم در هوایت...</p> <p></p>http://ehsasenab.loxblog.com/post.php?p=50در دل سهرابhttp://ehsasenab.loxblog.com/post.php?p=49<p>به نام حق تعالی</p> <p>دلم گرفته. دلم میخواد بنویسم. دلم میخواد حرف بزنم. اما انقد دلم پرده و هیشکی دور برم نیست باهاش حرف بزنم که اومدم اینجا بنویسم.</p> <p>حتی نمیدونم کسی اینجا حرفمو مشنوه یا نه اما مینویسم تا دلم اروم بشه.</p> <p>خسته شدم از تنهایی که گریبانم رو گرفته. خسته شدم از دل گرفتن هایی که باعث میشه اشک روی گونه هام بیاد.</p> <p>خسته شدم از موزیک های بیکلام تنهایی گوش دادن..</p> <p>کی گفته پول خوشبختی میاره. من که پول دارم این اندازه تنهام....</p> <p>خسته شدم از قضاوت شدن ها. خسته شدم از اینکه دیگران در موردم قضاوت کنند.</p> <p>دلم میخاد برای همیشه از فضای مجازی برم و برگردم به زندگی سنتی که خیلی وقت قبل تر داشتم.</p> <p>شبا از خدا با اشک میخوام ارومم کنه. میگم خدایا من که رفیقی جز تو ندارم. تو تنها کسی هستی که حرفام رو میشنوی . پاسخم رو بده. خدا اروم توی گوشم میگه</p> <p>بنده ام من نزدیک تر از هر کسی به تو هادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 17 خرداد 1403 ساعت: 22:33

سلام

بعد از مدت ها اومدم...

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: سه شنبه 4 بهمن 1401 ساعت: 17:16

دلتنگ دیدارم

کاش باران را ببینم در هوایت...

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: جمعه 20 آبان 1401 ساعت: 21:33

به نام حق تعالی دلم گرفته. دلم میخواد بنویسم. دلم میخواد حرف بزنم. اما انقد دلم پرده و هیشکی دور برم نیست باهاش حرف بزنم که اومدم اینجا بنویسم. حتی نمیدونم کسی اینجا حرفمو مشنوه یا نه اما مینویسم تا دلم اروم بشه. خسته شدم از تنهایی که گریبانم رو گرفته. خسته شدم از دل گرفتن هایی که باعث میشه اشک روی گونه هام بیاد. خسته شدم از موزیک های بیکلام تنهایی گوش دادن.. کی گفته پول خوشبختی میاره. من که پول دارم این اندازه تنهام.... خسته شدم از قضاوت شدن ها. خسته شدم از اینکه دیگران در موردم قضاوت کنند. دلم میخاد برای همیشه از فضای مجازی برم و برگردم به زندگی سنتی که خیلی وقت قبل تر داشتم. شبا از خدا با اشک میخوام ارومم کنه. میگم خدایا من که رفیقی جز تو ندارم. تو تنها کسی هستی که حرفام رو میشنوی . پاسخم رو بده. خدا اروم توی گوشم میگه بنده ام من نزدیک تر از هر کسی به تو هستم و من اروم میشم. میگم خدایا من رو از این تنهایی نجات بده، خدا توی گوشم اروم میگه بنده ام من توی دلت هستم. خدا یا ممنونتم که هستی و هوامو داری. تو تنها کسی هستی که حرفام رو بدون هیچ منتی گوش میدی و تنها کسی هستی که میتونم صد در صد بهش اعتماد کنم. پس همه حرفای دلم رو خالی میکنم. یبار ازت خواستم منو ببری پیش خودت. در گوشم اروم گفتی تو پیش منی بنده ام... روح من در درون تویه بنده ام.. اروم شدم. بهت گفتم خدایا گناهایی که کردم رو بروم نیار. اروم در گوشم گفتی مگه تو گناهی کردی..؟؟ منم توی سجده گریم گرفت. ممنونم خدایا که انقدر ستار العیوبی که حتی نمیخوای گناهارو بروی بنده هات بیاری. یک شب بهت گفتم خدایا ای رفیق من نزار دلم رو سیاهی بگیره. اروم در گوشم گفتی نترس. من کریم العفو هستم... گریم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: سه شنبه 24 خرداد 1401 ساعت: 12:22

با سلام.به دنیای نیلوبلاگ و وبلاگ جدید خود خوش آمدید.هم اکنون میتوانید از امکانات شگفت انگیز نیلوبلاگ استفاده نمایید و مطالب خود را ارسال نمایید.شما میتوانید قالب و محیط وبلاگ خود را از مدیریت وبلاگ تغییر دهید.با فعالیت در نیلوبلاگ هر روز منتظر مسابقات مختلف و جوایز ویژه باشید. در صورت نیاز به راهنمایی و پشتیبانی از قسمت مدیریت با ما در ارتباط باشید.برای حفظ زیبابی وبلاگ خود میتوانید این پیامادامه مطلب

برچسب: وبلاگ,امدید, نویسنده: نوید عباسی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 9:22

سلام این مطلب رو برای کسی نوشتم که مطمنم یکی از بهترین بنده خداست.. رمز رو بزن و بخونش. سلام بهترین خوبی؟ کاش بدونی با خوندن مطالبی که در وبم ( در واقع وب هر دومون)گذاشتی چقد خوشحال و لذت بردم. با برخی از مطالب اشک ریختم و با برخی هم عشق بازی کردم. اصا نمیدونم چرا اسم خدا رو که میشنوم و محبت خدا رو میخونم ناخداگاه چیزی در درونم میشکنه. دیشب خیلی بیادت بودم. میدونم تو هم مث من بیادم بودی. چقد سخته ادامه مطلب

برچسب: برای, نویسنده: نوید عباسی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 9:22

و چقدر این دست سنگین بود!قرن ها از ماجرای کوچه می گذرد ، ولی گوش شیعه هنوز درد میکند!!!!!!!ا با سلامفرا رسیدن ایام سوگواری حضرت فاطمه زهرا (س) رو به همه شما شیعیان تسلیت میگم. التماس دعا تعداد بازدید از این مطلب: 108 | امتیاز مطلب : 0 | تعداد امتیازدهندگان : 0 | مجموع امتیاز : 0 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: جمعه 26 خرداد 1396 ساعت: 2:51

سلام به همه شما خدا دوست ها از امروز قصد دارم در این وب مطالبی در مورد اینکه چه کنیم که بتونیم با نفس و شیطان درون مقابله کنیم بزارم. البته من از خودم چیز زیادی نمیدونم. اما با کمک خدای باری تعالی و کتبی که دارم و تحقیقاتم براتون مطلب میزارم. امیدوارم مفید واقع بشه. اتتخاب با خود ماست رسیدن به قرب الهی یا شقاوت ؟ رفتن به بهشت برین یا دوزخ سوزناک؟ داشتن حس آرامش تا ابد یا زیر یوغ نفس زنجیر خوردن؟ سر کلاس عشق و معرفت نشستن یا دنبال هوس بازی دنیا بودن؟ انتخاب با خود ماست.. بیایید درست انتخاب کنیم و طوری رفتار کنیم که حسرت نخوریم. الهی و ربی، من لی غیرک... سهراب. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

داستان شیطان و مرد نماز گزار مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد. در راه مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند. مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست. " فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود: " با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست. " گنجشك گفت: " لانه كوچكي داشتم،آرامگاهخستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اينطوفانبي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند. خدا گفت: " ماري در راهلانهات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. " گنجشك خيره در خدايي خدا ماندهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

سلامامشب دلم خیلی هوای مدافعان حرم رو کرده، حس عجیبی که نمیتونم بیانش کنم.فقط همش میگم کاش میشد منم مدافع حرم باشم. تازه فهمیدم خیلی بیچارم. خیلی بیچارم. خیلی.شهدای مدافع حرم اصلا یه جور خاص دیگن، یه جور خاص دوسشون دارم. نمیتونم چیزی بنویسم.حس میکنم من جا موندم از غافله عشق.بغض... شیعه مرد نبرد و پیکار است صبر دارد... و خویشتن دار است می شود وقتی پای ناموس شیعه در کار است مثل پروانه ها به گرد حرم در طوافیم ما قدم به قدم کشور کفر فتح خواهد شد زیر پای شیعه ایم و نماد احساسیم روی این خانواده حساسیم تحت امر حسین هستیم و همه سربازهای عباسیم تیغ ما از نیام... نزدیک است لحظه ی انتقام نزدیک است مردی از جنس نور می آید اهل عالم قیام نزدیک است...ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهrlm;ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهrlm; ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: گفت:.... می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.>>خواستم بپرسم: نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش فکند و فرمود او را به زنجیر بستند.چون روزی چند بر این حال بود،کسری کسانی را فرستاد تا از حالش پرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینم! گفت:معجونی ساخته ام از شش جزئ و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.گفتند:... آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آیدگفت:آری جزئ نخست اعتماد بر خدای است ،عزوجل،دوم آنچه مقدر است بودنی است،سوم شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.چهارم اگر صبر نکنم چه کنم،پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم،پنجم آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.ششم آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد چون این سخنان به کسری رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزری یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسیدتو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند، را دوست داشته باشی؟آهنگر سر به زیر اورد و گفتوقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.همین موصوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

درویشی تهی دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .کریم خان گفت : این اشاره های تو برای چه بود ؟درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خداهم کریم .آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛ گفت چه می خواهی ؟درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد!روزگاری سپری شد. درویش جهت تشکر نزد خان رفت .ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید عباسی تاريخ: پنجشنبه 28 بهمن 1395 ساعت: 7:33

صفحه بندی