
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهrlm;ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهrlm; ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: <<عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهrlm;اند؟>>گفت:....
می دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.>>خواستم بپرسم: <<اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...>> نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی پایش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم!
برچسب:
نویسنده: نوید عباسی